فاطمه زهرا فاطمه زهرا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

دخترم عشق من

روزای ابری ....

دختر نازم فاطمه عزیزم  این روزا مثل همه روزای خوب خدا میگذره و همه تبدیل به خاطره میشه ... دیروز وقتی از مهد اوردمت خونه خسته بودی وشیر خوردی و خوابیدی من وبابایی هم ناهار خوردیم و خوابیدیم ... بعد از استراحت همه با هم رفتیم بیرون و خرید کردیم هوا سرد بود و زود برگشتیم خونه ... با هم بازی کردیم و نقاشی کشیدیم و بعد من مشغول تدارک شام و ناهار فردا شدم و تو هم با بابایی اواز میخوندی ... محرم و عزاداری و نوحه خوانی خیلی روت تاثیر گذاشته برام میخونی حسین جانم حسین جانم ... و با زبون بچه گانت میخونی: نیزه شکسته ها را بزن کنار زینب حسینت اینجا خپته!(خفته) منو بابایی هم سینه میزنیم ! (هیات خانوادگی!) . قطار بازیو خیلی دوست داری به من وبا...
22 آذر 1391

مامانی تب ندارم !!!

فاطمه عزیزم شنبه وقتی از مهد میومدیم خونه تو راه عمو رو دیدیم و حدودا  نیم ساعتی با بابایی مشغول صحبت شدن هوا هم سرد بود وقتی رسیدیم خونه خوابیدی و وقتی از خواب بیدار شدی تب داشتی معلوم بود که حسابی سرما خوردی بابا بزرگ هم اومد خونمون و با بابابزرگ مشغول بازی شدی منم دلنگران بهت استامینوفن دادم و مشغول کارای روزمره شدم شب دوباره تبدار بودی از بس نگرانت بودم و همش تبت رو چک میکردم خودت به من میگفتی مامانی تب ندارم و دستات رو به من نشون میدادی و میگفتی ببین تب ندارم ! یکشنبه رو مرخصی گرفتم تا کنارت باشم خوشبختانه تبت خیلی کمتر شده بود برات سوپ درست کردم اما خیلی علاقه ای به خوردن نشون ندادی سرفه هم میکردی ..... .امروز به سختی اومدم سر کا...
13 آذر 1391

تاسوعا و عاشورا

دختر نازم فاطمه عزیزم   یادش بخیر کوچیک که بودم خدا رحمت کنه مادرم ما رو با خودش به مراسم عزاداری میبرد تا با امام حسین بیشتر اشنا بشیم این روزها خیلی یادش میکنم ویه جورایی خیلی خیلی دلتنگش شدم .. ارزو دارم فقط یک بار دیگه ببینمش ... منم به رسم گذشتگان تو رو تا جایی که در توانم بود به اکثر مراسما بردم تا تو هم مثل من یاد بگیری شاید تو هم وقتی بزرگ شدی دلتنگ من بشی و خدا کنه اونوقت از من به خوبی یاد کنی .چهار شنبه ١/٩ /٩١ مهد کودک مراسم زیارت عاشورا داشت و والدین بچه ها رو هم دعوت کرده بودند منم چهارشنبه رو مرخصی گرفتم تا بتونم شرکت کنم ساعت ٣٠/٨ با هم رفتیم مهد . بهت گفتم فاطمه منم باهات میام تا با هم دعا بخونیم . خیلی خوشحال بودی...
7 آذر 1391
1